نوشتن خوبه

خیلی وقته ننوشتم. یاد اون موقع‌هایی میفتم که می‌نوشتم و خوب بود کلن. تو این پست می‌خوام در مورد لینوکسی شدن دوباره‌م بنویسم و به عبارتی چی شد که دوستدار لینوکس شدم. (منظور از لینوکس همون «گنو/لینوکس»ـه)

از این بگم که داشتم یه مدتی رو یه پروژه تحت وب کار می‌کردم‌ (توی ویندوز) که مثل همیشه علاوه بر سرعت اجرای بسیار پایین apache که نمی‌دونم دلیلش چی بود (از xampp استفاده می‌کردم) به یه مشکل دیگه برخوردم. وقتی داشتم یه جای دیگه از کد رو دستکاری می‌کردم و میرفتم برای تست رو مرورگر یهو با یه خطایی مواجه می شدم که فلان فایل یا method نیست؛ در حالی که من اصلن اون فایلو چن روز بود تغییر نداده بودم و تو اجرای قبلی هم مشکلی نبود.

رفتم به اون فایل دیدم محتویاتش کلن پاک شده. خوبی کارم این بود که از git استفاده می‌کردم و می‌تونستم به سرعت برگردونم اطلاعاتو ولی این قضایا روی هم رفته اعصابمو داغون کرده بود. بدترین لحظه‌ش موقعی بود که کارفرما اومد شرکت و می‌خواستم پروژه رو نشونش بدم که دیدم باز همون اتفاق افتاد. دیگه جوش آورده بودم.

چند روز قبل این اتفاق رفته بودم جشن انتشار اوبونتو 14.04 که تو دانشگاه خواجه نصیر نزدیک شرکت برگزار می‌شد. قبل اون اوبونتو رو نصب کرده بودم و گه‌گاهی ازش استفاده می‌کردم و رفتنم به اون جشن فقط برای آشنایی با آدمای جدید بود که خداروشکر با خیلیا آشنا شدم.

بعد این قضیه کلن زد به سرم که به صورت کامل کوچ کنم به اوبونتو. این نسخه از اوبونتو، خلاف نسخه‌های قبلی که لپ‌تاپمو تا سرحد انفجار داغ می‌کرد، خیلی خنک و آروم و سریع کار می‌کرد. از همه مهمتر سرعت اجرای اسکریپتام به شدت سریع و دلنشین بود. دیگه صبر را بیشتر از این جایز ندونستم و از اون لحظه تا الان که دارم این پستو می‌نویسم (حدودن دو هفته) فقط و فقط از اوبونتو استفاده کردم و به صورت کامل ازش راضیم.

نرم‌افزارایی که روش نصب کردم به این ترتیبه:

  • Phpstorm برای کدنویسی php
  • Sublime Text 3 اونم برای کدنویسی البته برای تغییرات سریع و کوچیک
  • wine فقط برای اجرای شیلترفکن
  • Firefox & Chrome & Chromium برای وبگردی
  • Clementine برای موزیک گوش دادن
  • VLC & SMplayer برای دیدن فیلم و ویدیو
  • Koala برای کامپایل کردن فایل‌های Sass
  • Deluge برای تورنت
  • FileZilla برای انتقال فایل از طریق FTP
اینم بگم؛ از وقتی که مهاجرت کردم به اوبونتو تا اینجای کار جای خالی هیچ نرم‌افزار ویندوزی را احساس نکردم و به شدت تمرکزم رو کار افزایش پیدا کرده (شایدم فقط من این احساسو دارم) و تجربه‌م توی استفاده از خط فرمان هم خیلی بیشتر و بهتر شده.

مروری بر سالی که گذشت

تو یه سالی که گذشت تونستم درسمو تموم کنم و لیسانسو بگیرم. بعدش با دوستام شرکت پیشتازان فناوری اسپانتا رو راه انداختیم که به نظرم ریسک بسیار بالایی بود و جرات میخواست که به حمدلله توفیق حاصل شد تا بتونیم سرپا نگهش داریم. اوایلش یه خورده سخت بود، چون چندتا جوون کم تجربه تو زمینه شرکت داری و بازار و این حرفا بودیم که میخواستیم خودمونو تو این بازار جا بدیم.
از کمبود مشتری بگیر تا اختلاف سلیقه های جزئی و کلی بین بچه‌ها، هزینه‎های نگهداری شرکت و خلاصه خیلی چیزایی دیگه. تو وسط راه 4 نفر از بچه‌ها کنار کشیدن و یکی دوتا دیگه اضافه شدن. الان که آخر ساله از وضعیت تقریبن راضیم، از حد انتظارم فراتر بودیم ولی میشد که خیلی بهتر از اینا باشیم که اونم وابسته به عوامل متعدد دیگه‌س.
از زمینه شغلی بگذریم تو زمینه فنی هم به نظرم سال خیلی خوبی بود. پارسال این موقع ها بود که شروع کرده بودم به کار با فریمورک Codeigniter که یه 6 ماهی باهاش کار کردم و ازش راضی بودم. شرکتو که زدیم تصمیم بر این شد که یه فریمورک اختصاصی برای خودمون بنویسیم و بعد یکی دو ماه یه دونه نوشتیم اسمشم گذاشتیم ژیکس(یکی از نام های قدیمی ایرانی بود). به چند تا پروژه باهاش جلو بردیم ، میتونست جای کدایگنایترو برام بگیره و خیلی کمبود داشت و وقت اینکه بهبودش بدیم و براش کتابخونه بنویسیم نداشتیم، تا اینکه زد و با لاراول آشنا شدم، خیلی خوب بود، اصن عالی بود، همون چیزی بود که من میخواستم. یه جورایی یه انقلابی تو زمینه php و وب محسوب میشه.معماریش، کدنویسیش، اصن همه چی  منظم و کاربردی و کول.
الان حدود 2-3 ماهی میشه که با این فریمورک کار میکنم و تقریبن روزی نیس که یه چیز جدید راجع بهش یاد نگیرم، هر روز سراغ package هایی که دیگران نوشتن و به اشتراک میذارن میرم و خوباشونو سوا میکنم تا تو فرصت بهتر بررسیشون کنم. البته بگم تمام این قدرت لاراول از composer سرچشمه میگیره که واقعن عالیه.
به غیر از کار برنامه نویسی کارای دیگه بر حسب ضرورت و نیاز انجام دادم و برام تجربه و آموزش خیلی خوبی بوده. که میشه از نصب دوربین مداربسته ، راه اندازی شبکه و از همه جالبترش هم یه سیستم viop بود که این یکی دیگه آخرش بود، نام برد. از این جهت گفتم جالب که کارو گرفته بودیم، قرار بود یکی از دوستامون بیاد برای انجامش ولی یه سری مشکلات مثل عدم توافق نهایی با کارفرما و در دسترس نبودن اون دوستمون مجبور شدم بشینم دو ساعته اصلن ببینم چی هست و چه جوری کار میکنه و اینا رو یاد بگیرم و صبش رفتم سر کار با یه عالمه استرس ولی خداروشکر همه چیو راحت پیش بردم، هم به راحتی elastix نصب کردم (تا دو روز پیش نمیدونستم اصن چیه) و سیستم تلفنی یه آژانس هواپیماییو راه انداختیم که آخر سر که کار کرد واقعن خستگی از تنمون دراومد.
در آخر هم تونستم معافیتمو از نوع موارد خاص بگیرم و خودمو یه دو سالی جلو بندازم، یه سری از دوستام حسادت میکنن ولی بهشون حق میدم ، خب مننم بودم همین کارو میکردم.
امیدوارم سال دیگه سال خوبی برای همه باشه.و اینکه بتونم پروژه‌هامو به موقع تحویل بدم. 🙂

روزانه شماره ۱

سلام
چند وقتیه تقریبا حدود 5-6 سال ! که هی میخوام برم سمت لینوکس و نمیشه. تو این مدت که تو شرکت کار می کنم سعی کردم از وقت آزادم والبته اینترنت استفاده بهینه رو انجام بدم و چند تا نسخه لینوکسو دانلود کردم و تا حدودی! نصب کردم.
تو این مدت با نسخه های زیر کار کردم (یعنی نصب کردم):
– اوبونتو 13.4
-زوبونتو 12.4
– لینوکس مینت 15
– اوبونتو 13.10
بیشترین مشکلیو داشتم تو این مدت با گرم شدن بیش از حد لپ تاپ بود که واقعا آدمو اذیت میکنه و هزار تا کار باید بکنی تا بتونی خنکش کنیِ دلیل این گرم شدنم استفاده همزمان از دو کارت گرافیک لپ تاپ بود. کلا رو اوبونتو نتونستم مشکلو حل کنم ولی رو مینت و زوبونتو به راحتی (البته بعد از یه عالمه دستور تو خط فرمان و بعد از گذر هفت خان) تونستم این مشکلو رفع کنم ولی عوضش مشکلات دیگه ای این دو توزیع داشتن که از ادامه کار باهاشون منصرف شدم.
این مشکلات شامل کارنکردن touchpad و درایور کارت گرافیک بودن تا خیل عظیم مشکلات نرم افزاری مثلا با پکیج هاو …
خلاصه در آخر اوبونتو 13.10 رو که چند روزی از انتشارش میگذره نصب کردم و اونم مشکلاتی داشت مثل گرمای بیش از حد و باگ مربوط به تغییر صفحه کلیدو اینا که درایور کارت گرافیکو نصب کردم ولی دیگه XSERVER بالا نمیاد. مشکل کیبوردم تونستم با نصب یه پکیج درست کنم. فعلن منتظرم تا راه حلش بیاد.

مسافرتی که خوش گذشت

رفته بودم واسه کارای فارغ از تحصیلی ! تو آمل؛ بچه ها هم داشتن میرفتم مسافرت که گفته بودم کار دارم و نمیام ولی دلم بد جور باهاشون بود. کارم که تموم شد یهو زد به سرم که برم پیششون. کمر همتو سفت کردم رفتم سوار ماشین شدم و پیش به سوی شهسوار. اونجا منتظرم بودن و با هم رفتیم ارتفاعات دالخانی رامسر.
جای خیلی خوبی بود ، قبلنم یه بار رفته بودم. بالای ابرا واقعن منظره خیلی قشنگیه ، مخصوصن سکوتش که کوچیکترین صدایی به گوش نمیرسید و آدم میتونست صدای ضربان قلبشو بشنوه. یکی چی میگم یه چی میشنوید.
تو این مسافرت یه چن تا عکس هم انداختم که پایین می تونین ببینین.

یه کلبه بالای کوه
برفراز ابرها

وسط جنگل پر مه پایین تر از عکس بالایی